عسلعسل، تا این لحظه: 13 سال و 11 روز سن داره

شیرینی زندگی مامان و بابا

عید قربان مبارک

از صبح قبل عید چند تا گوسفند تو حیاطمون بود که سفارش بابابزرگ بود یکیش که مال خومون بود و  یکی برا پسر عموی بابایی یکی دیگه برا پسر عمه بابایی  آخری هم برا الشن اینا بود. گوسفندها همه برگهای قسمت های پایین درختامونو خوردند(درخت انجیر و انار و گل رز) براشون آب هم تو ظرف گذاشته بودیم کلی خراب کاری کرده بودند. عصری بابایی براشون جو خرید همشو خوردند. تو هم اصلا دست بهشون  نمی زدی می ترسیدیو برمیگشتی منو بغل میکردی. شب هم رفتیم خونه مامان جون اینا برا تبریک چون فردا قربونی داشتیم و یه عالمه کار باید برمی گشتیم .تو هم یه عالمه بازی کردی و خاله سیما عکستو گرفت. اینجا خاله برات آهنگ تولد و تو کامپیو...
23 مهر 1393

کهیر زدن عسلکم

عسلم یه چند روزی بود که سرما خروده بودم تو هم ازم گرفته بودی خیلی ناراحت بودم  یه مدت بعدش بدنت کهیر زده بود بردیمت دکتر گفت یا از غذایی که خورده یا از عفونت.آمپول و شربت نوشت ولی تو اصلا شربت دوست نداشتی هرچند شیرین باشه. برا یه روز خوب شدی با مادر رفته بودیم  آزمایش بعد از برگشتن دیدم کهیر زدی زود بردمت حمام. شب حدود ساعت 12 دوباره بردیمت دکتر این دفعه یه داروی دیگه داد از دارو های بابابزرگ بود بابایی هم گفت لازم نیست دارو بخوره منم موافق بودم . روز بعدش رفتیم خونه مامان جون برا دو سه روز هم کامل خوب شدی بدون دارو   عسلم آرزو میکنم هیچوقت مریض نشی ...
5 مهر 1393

دردونه ی تپلم

هفته پیش وقت دکترم بود خانم دکتر بعد معاینه گفت جنین به نظر تپل مپل میاد منم یکم نگران شدم آخه میخوام زایمانم طبیعی باشه توکل به خدا، دردونه ام خیلی منتظرتمت این هفته هم با خاله سیما رفتیم خرید امیدوارم از وسایلهات خوشت بیاد البته قبلا هم چند تا از وسایل هاتو با بابا خریده بودم ...
16 فروردين 1393

عید قربان

سلام دوردونه ام حالت خوبه مامانی، دیروز عید بود عیدت مبارک دیروز بابابزرگ با بابایی رفتند صبح زود یه بع بعی برا قربونی گرفتند چند تا عکس هم باهاش گرفتیم عمه ها با بچه هاشون بودند آوین و الشن تا بع بعی رو قربونی کردیم بابا جون و مامان جون اینا اومدند تو هم که خیلی خوشحال بودی همه اش حرکت میکردی دیگه جات خیلی تنگ شده تقریبا تا دو هفته دیگه میای تو بغلم خیلی منتظرتم دوردونه ام         ...
16 فروردين 1393